تحولات منطقه

۲۷ خرداد ۱۴۰۵ - ۰۹:۳۴
کد مطلب: ۱۱۵۲۲۹۶

وحید، این معصومِ سندروم داون، در این ۹۵ شب تنها یک پرسش در دل و بر لب داشت، او که نه قاعده قرعه‌کشی می‌دانست و نه سازوکارِ اعزام‌ها را، هر روز در میدانِ شهر با چشمانی لبریز از تمنا می‌پرسید: «مشهد نمی‌برن؟»

وقتی نوجوان سندروم داون مهمانِ خاصِ امامِ رئوف شد
زمان مطالعه: ۲ دقیقه

در هیاهویِ نود و پنج شب تجمعِ مردمی در میدان امام حسین (ع) شهرستان زرندیه، جایی که عطرِ قرآن و دعای توسل هر چهارشنبه‌اش را به «چهارشنبه‌های امام رضایی» بدل کرده بود، ستاره‌ای در میانِ جمعیت می‌درخشید؛ ستاره‌ای که شاید در محاسباتِ دنیوی «خاص» دیده می‌شد اما در نگاهِ حضرتِ دوست بلندمرتبه‌ترین بود؛ نوجوانی به نام «وحید».

او فراتر از سن و توانش، غیرتی به وسعتِ اقیانوس داشت. همه به یاد دارند دو سال پیش را، وقتی در مراسم تعزیه آن‌گاه که شمشیرِ جفا بر پیکرِ حضرت حمزه (ع) نشست وحید تاب نیاورد؛ از میان جمعیت جدا شد و مثل ابرِ بهار بر بالینِ آن نمادِ غیرت گریست. این بار نیز در تمامِ ۹۵ شبِ گذشته، چه در سوزِ سرمای اسفند و چه در بارانِ تندِ فروردین با پرچم‌های ایران و حزب‌الله در میدان حاضر بود؛ گویی نگهبانِ آرمان‌های این خاک است.

او با مادرِ پیرش زندگی می‌کرد؛ اما همتش کوه‌ها را به زانو درمی‌آورد. این ارادتِ خالصانه دست‌اندرکاران را بر آن داشت تا به حرمتِ این نود و پنج شب ایستادگی راهی برای وصالِ او بیابند و آن شب، شبِ عیدِ غدیر، شبِ معجزه بود.

وقتی مجری از «وحید» دعوت کردند تا به جایگاه بیاید، فضا سنگین و عطرآگین شد. وقتی نام او به‌عنوان مسافرِ ویژه مشهدالرضا (ع) اعلام گردید انگار تقدیر چنین نوشته بود که خداوند و امامِ مهربانی‌ها این نود و پنجمین شبِ حضور را که به نامِ مولای متقیان، امیرالمؤمنین (ع) پیوند خورده بود به نامِ «وحید» مُهر کنند.

اشک در چشمانِ جمعیت حلقه زد؛ اشکِ شوقی که از دیدنِ به بار نشستنِ یک تمنای پاک می‌جوشید. وحید حالا زائرِ آقا شده بود؛ پاداشِ آن ۹۵ شب ایستادن زیر باران و باد و سرما، حالا در آغوشِ مادر به شیرینیِ یک زیارتِ مقدر تبدیل شد.

در ۲۱ خرداد وقتی وحید و مادرش به وادی مشهدالرضا (ع) پا می‌گذارند فراتر از یک سفرِ زیارتی قصهِٔ یک «انتخاب» روایت می‌شود؛ قصه بنده‌ای که با دلی به پاکی آیینه آن‌قدر درِ خانهِٔ امامِ رئوف را کوبید تا سرانجام، «دعوت» شد و حالا وحید در حریمِ امنِ خورشید است، وقتی دست‌های لرزانش به پنجره فولاد گره خورد و چشمانِ بی‌قرارش در بارگاهِ نور آرام گرفت، گویی تمامِ آن ۹۵ شبِ سرد و طوفانی در یک آن به گرمایِ ابدی تبدیل شد.

او که در میدانِ زرندیه تنها «مشهد» را فریاد می‌زد حالا در میانِ هق‌هقِ شوق با کلماتی که فرشتگان آن را بهتر از هر کسی می‌فهمند، با امامِ مهربانی‌ها نجوا می‌کند.

وحید حالا دیگر یک زائرِ معمولی نیست؛ او کبوترِ حرم است که پروازش از میدانِ کوچکِ شهر به آسمانِ آبیِ هشتمین خورشید رسیده، در نگاهِ وحید گویی تمامیِ جهان خلاصه شده در یک ضریح؛ او آمده است تا بگوید: آقاجان! من همانم که ۹۵ شب زیرِ بارانِ نگاهِ شما به عشقِ این لحظه ایستادم، گویی حضرت رضا (ع) خودشان این ۹۵ شب را رصد می‌کردند تا در شبِ غدیر این‌گونه در دفترِ خادم‌یاری زرندیه طلایی‌ترین نام را ثبت کنند.

منبع: آستان نیوز

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
در زمینه انتشار نظرات مخاطبان رعایت چند مورد ضروری است:
  • لطفا نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.
  • مدیر سایت مجاز به ویرایش ادبی نظرات مخاطبان است.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظرات پس از تأیید منتشر می‌شود.
captcha